دهکده مدیران راه سوم

سرزمین بیلیونرهای خودساخته فرزندان امپراطوری جدید اقتصادی ایران

وطن فروشی نیست

امیر هوشنگ ملماسی و مهندس رستمی
دهکده مدیران راه سوم سرزمین بیلیونرهای خودساخته فرزندان امپراطوری جدید اقتصادی ایران

وطن فروشی نیست

به نام آرام دلها

وطن ، آواز است ، در دهان شُغال نمی نشیند.

وطن ، فروشی نیست.

وطن ، مشتی خاک نیست.

وطن ، ریشه‌ی جان است ،

ریسمانِ حیات است که ما را به بودن گره زده. وطن، قلبی است که اگر تکه‌ تکه‌اش کنند ، باز می‌تپد ، باز می‌ماند.

وطن ، گهواره‌ای است که مادر با دست‌های لرزان ، در دل طوفان ، تاب می‌دهد ، تا پسرانش بخوابند و ستاره‌ها خاموش نشوند.

وطن ، دستان پینه‌بسته‌ی پدری است که در زمین سوخته‌ی امید ، بذر می‌کارد ، حتی وقتی باران ، گلوله است و آسمان ، دشنه‌ای بر گلو.

وطن‌فروش ، آنست که استخوان پدرانش را در سینیِ ننگ می‌گُذارد و سایه‌ی مادرش را ، به بهای سکه‌ی دشمن ، به چوب حراج می‌زند و خیال می‌کند سود برده ، غافل از آنکه خود را فروخته است و آنکه خاک را بفروشد ، در گور تاریخ ، دفن خواهد شد ، بی‌نام ، بی‌رو ، بی‌صدا.

وطن ، زخمی است که خونش بوی نسترن می‌دهد. وطن ، دستی است که شب را به صبح می دوزد ، با نخِ خون ، با سوزن صبر.

حق داریم از فقر ، از تبعیض ، از زخم ، از شب‌های بی‌چراغ ، از سفره‌های خالی ، از نان بی‌نمک ، از فریادهای بی‌پاسخ خسته باشیم. اما حتی در دلِ این همه داغ و اعتراض ، وطن را نمی‌فروشیم.

وطن ، همین‌قدر زخمی، همین‌قدر بارور ،

همینقدر بی‌ادعا ، تو بمان،که ما بی تو ،

چیزی جز خاکستری بر باد نیستیم.

وطن ،فروشی نیست.

وطن ، مشتِ گره‌کرده‌ی پیرمردی است

که عصا بر زمین می‌کوبد و فریاد می‌زند :

بگذار بمیرم ، اما این خاک به دست شغال نیفتد.

وطن ، چشمه‌ای است که گل‌آلود نمی‌شود ، رودی است که راه به دریا می‌برد ، و شغالان ، جز در باتلاق نامردی ، سهمی از آن ندارند.

وطن ، فریادی است در دل طوفان ، که شغالان هر چه نعره زنند ، باز این آواز در گوش صخره‌ها و رودها طنین می‌اندازد.

وطن ، آخرین فانوسِ شب‌های بی‌چراغ ماست ، آخرین تکه از جان ، که اگر برود ،

ما دیگر نیستیم.

وطن ، ریشه ی درختی ست که اگر هزار بار تبر به آن زنند باز بوی باران از خاکش بر می خیزد.

وطن، تنها ميراثى است که پاره ی تن ماست ؛ زخمی بر خاک ، اما جاودانه در جان

وطن، قطعه ای از کهکشان است که در دل ما افتاده ؛ هر که از آن جدا شود ، بی وزن میشود ، بی جهت بی خانه

وطن ، نامی است که بر زبان وطن فروش نمی نشیند ، جز با داغ ننگ.

ما ایستاده‌ایم ، چون وطن ، فروشی نیست

چون وطن ، امید است.

و تا امید هست ، شب، محکوم به صبح است.



تاريخ : ۱۴۰۴/۰۴/۱۱ | 0:48 | نویسنده : امیر هوشنگ ملماسی و مهندس رستمی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.