به نام آرام دلها
آتشبس اعلام شد ،
اما در جنگِ زندگی ، آتشبسی در کار نیست ، ما برگشتیم.
نه به خانه ، که به جبههای بینقشه ،
اما زندهتر از هر میدان نبرد.
جنگِ بیرون ، تمام شد ،
اما هنوز صدای انفجار میآید.
نه از توپخانه ، بلکه از قلبهایی که در سکوت میسوزند و خاکستر میزایند.
ما ، سربازان بیسنگر ،
با زرهی از رویا و سلاحی از امید ،
در زمینی میجنگیم که هر روز از زیرِ پایمان میلغزد. کفشهایمان پاره و بندهایشان با اشک ، بارها گره خوردهاند.
گرانی و تورم ، هیولاییست که از درزهایِ سُفرهها بالا میخزد ،
نان را میبلعد و استخوانِ امید را هم میجَود ، بیآنکه سیر شود.
دشمن ما تفنگ ندارد ،
اما بیرحمتر است ، نامردتر است ، نامش تورم است ، بیکاری ، ناامیدی ، مهاجرت و گاهی خودِ سکوت.
آرزوها، پشت ویترینهای سرد زندانیاند و شادی ، واژهایست که در انبار لغاتِ متروک ، خاک میخورد.
ما اما ، با دستهایی که پوستشان سالها پیش ، از بین رفته و دندانهایی که جانِ زندگی را جَویدهاند ،
هنوز از دهان این هیولا ، تکه نوری بیرون میکشیم.
جنگ ما ، دویدن است در مردابِ روزمره گی ، با زانوانی زخمی از هرزگیِ آدمی.
دشمن ما یونیفرم ندارد ،
اما هر روز احضارمان میکند ،
با قبضهای برق و گاز
با اجارهخانه هایی که سقف نیستند ، سایهاند ، با قسطهایی که مثل قطرهچکان ، آه را به جانمان تزریق میکنند و با بُغضی که دلیل ندارد ،
اما گلویمان را مثل بندِ دار میفشارد.
ما میجنگیم:
برای نانی که دیگر بویِ گندم نمیدهد ،
برای لبخندی که در لای گرانیها گم شده ، برای صبحی که اگر بیاید ، شاید بوی فردا بدهد.
ما بیپرچمایم ، بیشعار، بیامضا ، اما با زخمهایی بر پیشانی.
که دیگر حتی خون هم از آنها نمیچکد ، فقط میسوزند.
آتشبسی در کار نیست.
زندگی، هر صبح به صف میشود ، تفنگ به دست ، مستِ بیرحمیِ خودش ، ما را نشانه میرود و مابیهیاهو ، بیطبل ، در سکوتی پرآشوب ، به صف میشویم.
آتشبسی در کار نیست.
زندگی، هر روز اعلام جنگ میکند ،
بیآنکه فریاد بزند.
زندگی ، هر سحرگاه در هیئت مأموری بی چهره ، بُغضی در مُشتِ ما میکارد ،
بي هياهو ، اعلام جنگ میکند و ما را در سکوت ، تيرباران می کند.
و تنها و تنها و تنها ،
کسی که امید دارد ، زنده میماند ،
دوست داشتن ، امید است.
زنده بمانیم.



