به نام آرام دلها
از دلِ ایرانم می نویسم ، که شبها صدای انفجارهایش لالایی کودکان است ، و روزها ، سایهی وحشیِ دژخیمِ بدنامی چون پتوی سربی بر تنِ مردمش افتاده.
ایران، دیگر شهری نیست با خیابان و میدان و خاطره.
بلکه شهریست که نقشهاش را با صدا میخوانیم :
صدای انفجارها ، صدای آسمانِ آشفته.
در این شهر، آسمان دیگر پدافند است ، نه آسمانی که روزگاری میشد برای آن آرزوی باران کرد.
ما هنوز خاک را بغل میکنیم ، انگار آغوشی است برای زنده ماندن ، برای گریستن ، برای ماندن.
من ، مردی سی و چهار سالهام ،
از نسلِ خوابهای ناکام و رویاهای به آتش کشیده.
ایستادهام ، با دلی که هنوز، با تمامِ تَرَکها و زخمهایش ، برای این خاک میتپد.
من ، مردیام که سی وچهار سال تاریخ را در گلو حبس کردهام ، تاریخِ دود و خون و خاطرههای پراکنده.
زندگی ام را در بطنِ زخم و ترکش و هراس گذراندم ، و هنوز هم اثراتش در من مانده است.
من سی وچهار سال دارم.
اما بیشتر شبیه چمدانیام که هیچوقت باز نشده، فقط از مرزی به مرزی ، از فصلی به فاجعهای کشیده شدهام.
دلی دارم پر از زخم ، اما هنوز برای این خاک میتپد ، همچون طبل جنگی که صدایش در سینهام خاموش نشده است.
همچنان در دلِ این خون و خاک ، در این سرزمینِ همیشه مجروح ، بیشتر از هر چیزی ، به مقاومت ایمان دارم.
ما ، مردم این خاک ، بیآنکه کسی به ما درسی داده باشد ، بیآنکه تاکتیکی بدانیم ،
مبارزانِ بیسلاحِ هزار جنگ شدهایم.
جنگ با ترسهایمان ، با خاطرههایمان ، با امروز و دیروز و فردا.
ما در دنیای بدون نقشه ، بدون راهنما ، بیآنکه به ما آموزش داده باشند چگونه در این جنگها بمانیم ، زنده ماندیم.
ما با دشمنانی که یکی نبودند ، و دردهایی که شماره نداشتند ، جنگیدیم.
هیچکس به ما نیاموخت چگونه بجنگیم ،
اما ما در هر سطرِ ترس ، سرباز شدیم.
ما ، بیهیچ کلاس درسی ، بیهیچ سلاح و سنگری ،
به رزمندگانِ خاموشِ روزهای بیامان بدل شدیم.
ما ایستادهایم ، نه به قامتِ تن ، بلکه به ایمان.نه با تنِ مجروح ، بلکه با تپشِ آخرین وجبِ جانمان.
ما ، فرزندانِ غیرت و دردیم ،
فرزندانِ این خاکِ همیشه زخمخورده ، که از دلِ هر زخمی دوباره زنده میشود.
این وطن ، مادر است ، مادرِ خاکی که همیشه فرزندانش را در آغوش میکشد ،
حتی وقتی به او هزار بار هم زخم بزنند.
و ما ، با تمامِ وجود ، دوباره در آغوشش خواهیم ماند ، زیرا این وطن ، نه فقط در خون و خاک ، که در قلبمان ، زنده است.
وطن ، خاکیست که در هر زخمش ، قلبی از ما میزند.
از خاک تا ایمان ، تاآخر،ایستاده ایم.



