دهکده مدیران راه سوم

سرزمین بیلیونرهای خودساخته فرزندان امپراطوری جدید اقتصادی ایران

نوشته ای از دل ایران

امیر هوشنگ ملماسی و مهندس رستمی
دهکده مدیران راه سوم سرزمین بیلیونرهای خودساخته فرزندان امپراطوری جدید اقتصادی ایران

نوشته ای از دل ایران

به نام آرام دلها

از دلِ ایرانم می نویسم ، که شب‌ها صدای انفجارهایش لالایی کودکان است ، و روزها ، سایه‌ی وحشیِ دژخیمِ بدنامی چون پتوی سربی بر تنِ مردمش افتاده.

ایران، دیگر شهری نیست با خیابان و میدان و خاطره.

بلکه شهری‌ست که نقشه‌اش را با صدا می‌خوانیم :

صدای انفجارها ، صدای آسمانِ آشفته.

در این شهر، آسمان دیگر پدافند است ، نه آسمانی که روزگاری می‌شد برای آن آرزوی باران کرد.

ما هنوز خاک را بغل می‌کنیم ، انگار آغوشی است برای زنده ماندن ، برای گریستن ، برای ماندن.

من ، مردی سی و چهار ساله‌ام ،

از نسلِ خواب‌های ناکام و رویاهای به آتش کشیده.

ایستاده‌ام ، با دلی که هنوز، با تمامِ تَرَک‌ها و زخم‌هایش ، برای این خاک می‌تپد.

من ، مردی‌ام که سی وچهار سال تاریخ را در گلو حبس کرده‌ام ، تاریخِ دود و خون و خاطره‌های پراکنده.

زندگی ام را در بطنِ زخم و ترکش و هراس گذراندم ، و هنوز هم اثراتش در من مانده است.

من سی وچهار سال دارم.

اما بیشتر شبیه چمدانی‌ام که هیچ‌وقت باز نشده، فقط از مرزی به مرزی ، از فصلی به فاجعه‌ای کشیده شده‌ام.

دلی دارم پر از زخم ، اما هنوز برای این خاک می‌تپد ، همچون طبل جنگی که صدایش در سینه‌ام خاموش نشده است.

همچنان در دلِ این خون و خاک ، در این سرزمینِ همیشه مجروح ، بیشتر از هر چیزی ، به مقاومت ایمان دارم.

ما ، مردم این خاک ، بی‌آن‌که کسی به ما درسی داده باشد ، بی‌آن‌که تاکتیکی بدانیم ،

مبارزانِ بی‌سلاحِ هزار جنگ شده‌ایم.

جنگ با ترس‌هایمان ، با خاطره‌هایمان ، با امروز و دیروز و فردا.

ما در دنیای بدون نقشه ، بدون راهنما ، بی‌آنکه به ما آموزش داده باشند چگونه در این جنگ‌ها بمانیم ، زنده ماندیم.

ما با دشمنانی که یکی نبودند ، و دردهایی که شماره نداشتند ، جنگیدیم.

هیچ‌کس به ما نیاموخت چگونه بجنگیم ،

اما ما در هر سطرِ ترس ، سرباز شدیم.

ما ، بی‌هیچ کلاس درسی ، بی‌هیچ سلاح و سنگری ،

به رزمندگانِ خاموشِ روزهای بی‌امان بدل شدیم.

ما ایستاده‌ایم ، نه به قامتِ تن ، بلکه به ایمان.نه با تنِ مجروح ، بلکه با تپشِ آخرین وجبِ جان‌مان.

ما ، فرزندانِ غیرت و دردیم ،

فرزندانِ این خاکِ همیشه زخم‌خورده ، که از دلِ هر زخمی دوباره زنده می‌شود.

این وطن ، مادر است ، مادرِ خاکی که همیشه فرزندانش را در آغوش می‌کشد ،

حتی وقتی به او هزار بار هم زخم بزنند.

و ما ، با تمامِ وجود ، دوباره در آغوشش خواهیم ماند ، زیرا این وطن ، نه فقط در خون و خاک ، که در قلب‌مان ، زنده است.

وطن ، خاکیست که در هر زخمش ، قلبی از ما میزند.

از خاک تا ایمان ، تاآخر،ایستاده ایم.



تاريخ : ۱۴۰۴/۰۴/۱۱ | 13:15 | نویسنده : امیر هوشنگ ملماسی و مهندس رستمی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.