به نام آرام دلها
بی هیچ تردیدی میتوان گفت همه ی ما
چه مختلف باشیم چه اختلاف داشته باشیم ، در یک چیز مشترکیم.
خسته ایم ،
اگر به سیاق مورخان ، بخواهم بگویم
ما سلسله ی خستگیانیم .
دوام آوردن و ادامه دادن ، وقتی تنها گزینه باشد ، گَزنده تر میشود .
تاب آوری ، تاوان بُغرنجی ست وقتی چاره ای جز
تاب آوردن نیست .
یکی از زندگی خودش خسته میشود و یکی
از خودِ زندگی .
وای از این دومی که طاقتش طاق میشود و داغش ، دِق .
مهم نیست نام عصر جدید را در جهان ، چه گذاشته اند ،
عصر دیجیتال هم که باشد ، جان که به إستیصال برسد ،
هر عصری جز حَصری بیش ، نیست :
حصار تلخ تکرارهای مُکدر .
از های و هوی کوچه و بازار ،
خسته ایم .
خسته سوی خانه ، تَن خسته را می کشیم .
و در این حصارِ دل آزار ، با خویش در ستیزیم و از دوست نَما ، در گریز .
با این حال ، خیال اگر نبود خراشِ این جانِ خسته را ، بر دوش چه می گذاشتیم ؟
نباید دست از خیال کشید .
شاید بعدها که از ما پرسیدند چطور دوام آورید ؟
بگویم خیال می بافتیم .
و تو تمامِ خیالِ من به نجاتی .
از تو دست نمیکشم .



