به نام آرام دلها
داشتم به سروده ای ایران ای مرز پرگهر گوش می دادم ، حالا انگار این قطعه ، قطره قطره در جانت مینشیند وذره ذره ، در رگانت جاری میشود. تا از پشت گوشی برخیزی و بایستی و به قداست نام وطن قامت ببندی و با هموطنانت در هر کجای دنیا به هر رنگ و نشانی که هستند در ابراز این عشق در فریاد این درد و درمان مشترک همصدا شوی.
چیست این عشق به وطن که حتی خون به دلت هم باشد باز نامش که می آید تمام وجودت میلرزد و وقتی خاکش میلرزد ، رعشه بر جانت می اندازد.
با تمام ناکامی ها و نامرادی هایی که این خاک به خود دیده ، اما هنوز دوست داشتن وطن ، یک عاشقانه ناتمام است.
میتوان به عشقش سینه چاک کرد و با هزاران زخم بر تن و صد خنجر در گلو ، حنجره را به نامش گره زد و صدایش کرد. ایران سرای امید هم نباشد در عشق به آن، تردید و تَرَک نمی اندازد. هنوز هم نام ایران ، دلها را به هم گره میزند.
شاید برخی بگویند این از کم عقلی است ، اما عشق به این مرز پرگُهر،
بیماری نادری است که عقل نمیشناسد
آری عشق چشم را کور میکند ،
ما اما عاشق چشمش شدیم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانیم از این دیوانگی و عاقلی
نام ایران انگار اشکیست که دم مشک ماست.
به هر رنجی جان میگیرد و به هر دردی، جاری میشود.
متبرک باد نامت ای وطن
ای ایران
ایران خسته ما
شکوهت پا برجا



